بچگی هایم...یادت بخیر

یادت بخیر...کوچک که بودی چقدر دوست داشتنی بودی....

دستانت...انگشتانت...کوچک و بند انگشتی...

موهایی فرفری و صدایی ریز داشتی...

همه دوستت داشتند...حتی پیرمرد دستفروش بازار هم با دیدن بچگی هایت،از سر ذوق و احساس،برایت چشمکی می انداخت....

یادم مانده است...تمام روزهای زندگی ات را...روزهایی که مادرت با دیدن عشق های کارتونی ات،عروسک عشق هایت را خودش می دوخت...با دستانش برایت سوزن می زد و عشق های کارتونی ات را برایت مجسم می ساخت...

مادرت برایت پیراهن های دخترانه می دوخت...محبتش را احساس می کردی...

هرلحظه هوایت را داشت..خدا را می گویم...از آن روزی که دل کوچکت دراین دنیا پیدا شد،نفس هایت را می شمرد تا نکند دانه ای،مبادا بلرزد...

دلم...باتو ام......چرا حواست نیست...چه شده که انقدر از خود بی خودشده ای...دنیای رنگارنگ دخترانگی ات که هنوز کنارت هست...پس ازچه انقدر نگرانی...

باز هم با دنیا بازی کن...دنیا هم چندوقتی ست دلش برایت تنگ است...چون با او بازی نکردی...با روزگار باز هم به گردش برو...اگر دوستش نداشته باشی،خب دنیاست دیگر...شاید قهر کند...آنوقت خودت دلت تنگ می شود...پس تا دوستت دارد و نرفته است،تو هم با او بسازو آشتی باش...

نویسنده:زهراساعی-چهارشنبه1394/05/08

/ 4 نظر / 19 بازدید